تبليغاتX
هجرانی

هجرانی

1

وقتی

میان من و عشق

خاربوته های تردید  جوانه می زنند

تو بیشتر قد می کشی

دوست دارم

این فلسفه ی بی رحم عشق را

که عشق یکسره تشنگی ست

که عشق

سهمی دریغ شده نیست

حقی است که زیر پای شعور

لگد شده است

2

آنجا که تو ایستاده ای

چندان دور از من

که ستاره ای در شب تاریکی

اینجا که منم

چندان نزدیک به تو

که شب پره ای این سوی شیشه ام

3

دوست میدارم

آواز جاودانه ی ققنوس را

وقتی که آتش بر عاشقان گلستان می شود

مرا در زبانه های سرخ حریقت

رسوا کن ای شیرین عشق

 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:29 -- محمد| |

در فاصله میان هر دو نماز
زمزمه  هایت در گوش فرشته ای بیکار
حکایت غریب آن تشنه بود
که خواب دریا می دید

دیروز را یادت می آید؟
نیمکتهای کهنه ی کلاس

دفتر عاشقانه های تو بود
امروز
از درد بی عشقی
مدام به خود می پیچی
و میدانی
زیر هر تاولی
نشان نشکفته ی عشقی است

......
بازهم
گوشه کاغذ کلاسورت بنویس عشق


اما بخوان دلتنگی

یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 0:43 -- محمد| |

علیرضا نوری دوست همیشه بزرگتر از جمع ما در دوران دبیرستان بود....توصیف قشنگ من ازو در یک کلام...مجموعه ای از زیبایی های  ذاتی....امروز بعد از گذشت 25 سال از رفتنش...هنوز قادر نیستم عرض زندگی کوتاهش را محاسبه کنم...علی دوست خوبی برای عبور از تنگه ی زندگی بود... گاهی که از شهرش می گذرم ...با بغض نه... با حسادت ، سنگ  مزارش را  دست  می سایم...

در فصل عشق بازی نور و درخت

زمین آبستن عشق است همچنان

که  چون خاکی بر پوست تازه ی تو نشست

مثل پرنده ای که پرید

حسرت خراش زدن به آسمان

بر دلمان ماند

راستی این یک حقیقت است

امروز که از تنگه ی زندگی

با درد و دروغ می گذریم

احتمال چون تو خوب مردن

چقدر ضعیف می شود...

یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:54 -- محمد| |

این روزها

که عشق

به دوست داشتن مجال نمی دهد

از تو یک چیز می خواهم

مرا و عشق را

همیشه باهم بخاطر بسپار...

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 9:32 -- محمد| |

دلم بنام تو که میرسد

آنقدر مکث می کند که من

تمام ناخن هایم را جویده ام

تو یک اضطراب ناتمامی

وقتی که آرام دلم نیستی....

شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:43 -- محمد| |

تکان گلها در گلدانگل وبرف
و سکوت عقربه ها را
چشمانم دیده بود
وقتی که سرزده از تنگه ی دلم عبور کردی
ای که بنام دوست
مرا از لابلای برگهای بیهودگی صدا میزنی
بنام عشق
مرا از بی تابی میان درنگ و تردید
به سمت آواز نورها صدا بزن
بگو تعبیر این خواب شیرین است
یا اجابت آن آه بلند؟
که تو امروز با من
زیر لکه های قانع آفتاب
قرار میگذاری
وحضورم را دعا می کنی
وقتی که هر دانه ی برفی
فرجام رنجی بی پایان است....

چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 8:3 -- محمد| |

1

نمی گذارم بدانی

آنچه در مشت پنهان کرده ام

چیزی جز گره دردناکی نیست

که دلتنگی ام را مجال نمی دهد

غروری  که در جیب دکمه دار خاطره مخفی کرده ام را

نشانت نمی دهم

نقش عاج کفشهای نامهربانی را

روی دلم همینطور

 

فقط

گوش کن

لحن من آشناست

گرچه از بیراهه به راه آمدم

از زار زدن لولای پوسیده ی دلم باور کن

که تنها نور تابیده به این تاریکی

تو بوده ای خورشیدکم

  2

هر صدای پیامکی

حرفی از الفبای عشق من است

دراین فاصله ی ناگزیر

تنها رنج عشق نیست که مرا بهم می ریزد

گاهی

گوشی خاموش توست

  3

از دور که می آیی

مثل دیدن یک جزیره

برای چشمهای در به درم

عجیبی

اماعجیب آشنا می مانی

چون آسمانی که میان من و تو

پیوسته بارانی است...

                                                                        به بانوی شب و من..شیرین

شنبه هفدهم دی 1390ساعت 16:58 -- محمد| |

پارسای پدر

اینک  موجی به سنگینی زمان

از روی پیشانی ام می گذرد

تو می خندی

وبا ستاره بازیهایت

به این تاریکخانه

نور می پاشی

گونه از جای بوسه های لب شورت برق میزند

واشکها از شوق داشتنت

به بیراهه می روند

 

مرد من

امروز تونبض غرور مرا در دست گرفته ای

و حس عجیب

باشکوه و

مبالغه آمیزی را

به وجودم هدیه می کنی

که جز در حرفهای عاشقانه نمی یابیم

این بار بی فروغی چشمهایمان را

تو رنگ میزنی

این بار ماییم که

بر تو رشک می بریم

                   چرا که اینهمه دوستت میداریم 

 

یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 1:2 -- محمد| |

پل سفید

سلام ای نگاه تو

زیباترین آینه ی آتش و نور

 

مثل ماهی خواب دریا دیده ای

در تنگ بلور

دل به ناله های سحرخیزی کارون می سپرم

تا توبیایی

شهر را در آوازی خاموش

به پیشباز تو بیدار می کنم

 

اینجا ...این بار ....به یک باره

خورشید از میان چشمان من بر می خیزد

ومن سراسیمگی سالها ناباوری ام را

در سلام نخل های سر به زیر

ازتو پنهان می کنم

سلام ای مسافری که دیر رسیده ای

اما رسیده ای....

شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:59 -- محمد| |

تو شهرتو حتی  قبرستونها رو قشنگ و فانتزی درست می کنن

یعنی کنار هر قبری یه گلی یه درختی هست که ریشش توجمجمه ی مرده ی زیر خاکه

اما شهر من یه گور دست جمعیه

پنجره رو نمیشه باز کرد ...فکر می کنم عمق فاجعه همین جاست که .... پنجره رو نمیشه باز کرد

اینجا که خیابان جردن نیست با پنجره های قاب طلایی که هر دو طرفش ، مغز رو دچار ارگاسم آنی میکنه

اینجا جنوبی ترین دهن کجی دنیا به زندگیه

خیلی وقتا... وقتی از پنجره هواپیما چشمک زدن چراغای یه شهرتمیز رو تو شب نگاه می کنی

یه احساس الکی خوش میاد به دلت...میگی داری به خونه نزدیک میشی اما من وقتی با اون دماغ گندم صورتم رو به شیشه مسدود هواپیما می چسبونم جز عبور ظلمت چیزی نمی بینم تاریکی و تاریکی و صدای مهمانداری که میگه برید رد کارتون

آخه تو نمیدونی بارون خاک یعنی چی...

باور کن ما از اهالی قوم لوط نیستیم

نه اینکه هیچ گناه نکردیم

اما کفر هم نکردیم

ولی این همه تمرین زنده بگوری برای چیه...

تو شهر تو وقتی خیابونارو تو فرصت طلایی ترافیک از پنجره ی تاکسی مرور می کنم

گردنم درد میگیره بس که اینهمه آدم و ماشین و خونه و برج منجق و ملیله ای می بینم

تو شهر من باید چشاتو ریز کنی تا آتیشای پالایشگاهو ، (همون مشعل گولزنگ ثروت و سربلندی) ازدور ببینی

بی خیال

بارون هم که نمیاد که با شیشه های پنجره سکس کنه

مهتاب پاییزی هم مثل جن زده ها هاج و واج مونده واسه چی و واسه کی بتابه

دیگه جای عشق وعاشقی  رو خودت پیدا کن...خودت

....

و اما عشق:

می خواستم بگویم دوستت دارم

اما سرفه های خونی ام

آبرو نگذاشت

کسی روی دل خاکی ام با انگشت نوشته است

"مرا بشویید"

دلم به هوای تو خوش است

که بباری

بشویی

و بمانی

اما دریغ که معنی دیگر ابر،  نماندن است...

 

جمعه ششم آبان 1390ساعت 8:54 -- محمد| |

Design By : Night Melody